به اتفاق بانو رفتهایم چهارباغِ خواجو برای خرید لباس. من کلا آدم بدلباسی هستم؛ یعنی مثلا کل مغازههای شهر را زیر و رو میکنم تا یک شلوار بخرم. خودم به جای بدلباسی اسمش را گذاشتهام خوشسلیقگی. بانو اما کاری ندارد اسمش چیست. حرص میخورد فقط. مغازههای قم را که بینتیجه به پایان رساندیم، من قول دادم اصفهان دیگر هرچه را که باید بخرم. دو سه روزی هم هست که اصفهانگردی میکنیم؛ ولی من هنوز چیزی نپسندیدهام. هر چند بعید میدانم امروز هم چیزی پسندم شود، ولی قول داده شدهام! حداقل شلوار را بخرم. همینطور بیحال ردیف مغازهها را گرفتهام و مثل بچههایی که مادرشان برایشان بستنی نخریده و عُنُق، پرِ چادر مادرشان را به دست گرفته و در پیاش میروند، به دنبال بانو روانام. به کتابفروشی که میرسیم راهام را کج میکنم و در حالی که سعی میکنم چشمان غضبناک بانو را ندیده بگیرم وارد مغازه میشوم. ناسلامتی مِردم من*. کتابی را که چندروزی بود درفکرش بودم سفارش میدهم. بانو داخل کتابفروشی نمیآید. همینطور روبروی مغازه ایستاده و من را برانداز میکند که ذوقزده در حال خرید کتاب هستم. حتما دارد پیش خودش میگوید «کاش یه خورده هم برای لباس خریدن ذوق و شوق داشت این شوهر کجوکوله ما».
اصفهان که میروم حالام خراب میشود. افسرده میشوم؛ ولی سعی میکنم کسی متوجه نشود. (حالا دو سه پست درباره حس و حال خرابام نوشتم فکری نشوید که این هم که همهاش افسردهست. خیر. بنده حال خوب هم زیاد دارم ولی کلا غم و اندوه انگیزه نوشتنام را زیاد میکند.) چندسالیست که به استثناء ایام عید توی زایندهرود به جای غاز، زاغ مینشیند. وسطاش فوتبال بازی ميکنند به جای واترپلو. سی و سهپل بیمعنی شده و حتی خواجو هم دیگر زیبا نیست. ولی اینها ربطی به حس و حال من ندارد. حتی آنموقعی هم که زندهروز لبریز از آب بود و شبها با بچهها روی چمنهای اطرافش گعده میگرفتیم، محسنی سنتی میخواند، مجتبی زنش را طلاق نداده بود و محسن زنده بود هنوز، باز هم همین حس و حال را داشتم. ربطی به این چیزها ندارد. این چیزها را که میشود گفت.
صدای جیرجیرکِ شبزندهداری که ازجانگذشته، گوشهحیاط جیرجیر میکند، خبر از آن میدهد که شب از نیمه هم گذشته است. من بیدارم؛ ولی بانو خوابش برده. کتاب «جانستان کابلستان» امیرخانی را دست میگیرم، موبایل دوازده دوصفرام را برمیداردم و چراغاش را روشن میکنم. کارراهانداز موبایلیست این موبایل دوازده دو صفر من. زیر نور چراغاش کتابها خواندهام. «زندهام که روایت کنم» مارکز را آن شب که باجناقام مهمانمان بود و زود خوابید یا «بارون درختنشین» را آنشب که فهمیدم محسن سرطان گرفته و زندگی در دنیایی که در آن رفیق شفیقات سرطان میگیرد برایم غیرقابل تحمل شده بود. حالا دیگر به کتاب خواندن زیر نورش عادت کردهام. دیگر حتی اگر بتوانم هم چراغها را روشن نمیکنم.
همه جا تاریک است و فقط نوشتههای کتاب زیر نور سفید موبایل میدرخشند. کتاب را ورق میزنم و پرت می شوم به خرابههای هرات. حس و حال خرابام را همانجا در اصفهان جا میگذارم و با هیجان آماده میشوم برای شرکت در مجلس سماع درویشهای مزارشریف.
پینوشت: بعد از خریدن کتاب به مغازهگردی ادامه دادیم تا بالاخره من شاخ غول را شکستم و شلوار خریدم. آنهم دوتا عین هم. از آنجایی که دیگر حال نداشتم همین مراسم را چند ماه دیگر بهجا بیاروم و از طرفی بالاخره شلواری پسندیده بودم و بانو میترسید این اتفاق نادر دیگر حالاحالاها تکرار نشود، تصمیم بر این شد که دوتا شلوارِ عین هم بخرم تا بتوانیم انجام این مراسم چندشآور را تا سال بعد به تعویق بیاندازیم.
* زن و مردی در راه رسیدن به شهر به رودخانهی بدون پلی میرسند که برای ادامه مسیر مجبور به عبور از آن هستند. زن مجبور میشود مرد را که از آب میترسد روی کولاش سوار و از رودخانه عبور دهد. میانه مسیر که آب عمیقمیشود سنگینی مرد، زن را کلافه میکند. زن غر میزند: «ماشالا چقدر سنگینی!» مرد که ته لهجهای هم داشته مغرورانه جواب میدهد: «ناسلامتی مِردم من». بعله.